تبليغاتX
ارغنون
دست نوشته ها و دل نوشته ها

لحظه های دوریت را

با ساعت ِ شنی شمردم !

یك صحرا گذشته است ...!!

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان 1390ساعت 12:15  توسط کتایون | 

کم طاقتی
عادت آن روزهایت بود ،
این روزها
برای گرفتن خبری از من
عجیب صبور شده ای !!!!

+ نوشته شده در  هفدهم آبان 1390ساعت 9:27  توسط کتایون | 
 

هوای حوصله ابریست ،چشمی از عشق ببخشایم تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا

 

 

+ نوشته شده در  پانزدهم آبان 1390ساعت 12:0  توسط کتایون | 

باران که می بارد تو می آیی         بارانِ گل ، بارانِ نیلوفر
            باران ِمهر و ماه و آئینه                  بارانِ شعر و شبنم و شبدر      


           باران که می بارد تو در راهی            از دشت شب تا باغ ِ بیداری
       از عطر عشق و آشتی لبریز             با ابر و آب و آسمان جاری


                غم می گریزد ، غصه می سوزد        شب می گدازد ،سایه می میرد
              تا عطرِ آهنگ تو می رقصد.....           تا شعر باران تو می گیرد........


    از لحظه های تشنه ی بیدار             تا روزهای بی تو بارانی
                    غم می کُشد ما را و می بینی         دل می کِشد ما را تو می دا نی.....


+ نوشته شده در  پانزدهم آبان 1390ساعت 11:59  توسط کتایون | 

کاش سرم را بردارم
و برای هفته ای در گنجه ای بگذارم و قفل کنم
در تاريکی يک گنجه خالی

روی شانه هايم
جای سرم چناری بکارم
و برای هفته ای در سايه اش آرام گيرم

+ نوشته شده در  چهارم آبان 1390ساعت 11:40  توسط کتایون | 

باران باشد

تو باشی

یک خیابان بی انتها باشد ....

به دنیا می گویم .... خداحافظ !

+ نوشته شده در  چهارم آبان 1390ساعت 11:34  توسط کتایون | 
 

 از طلوع آفتاب فردا  ظرف ۳۰ سالگی ام را پر میکنم.

 

 

تولدم مبارک

+ نوشته شده در  ششم تیر 1390ساعت 15:40  توسط کتایون | 
 

نه اولش پیداست
و نه آخرش
با این همه
باید تا آخرش بروم
بگذار بنشینم و
نفس تازه کنم
نترس
تصمیم من عوض نمی شود
به سنگی بدل نمی شوم
که کنار راه افتاده باشد
نترس
این بار هم که
تاول پاهایم خشک شود
دوباره عاشقت می شوم
دوباره راه می افتم
دوباره گم می شوم
هر طور شده این راه را تا آخر می روم ...

+ نوشته شده در  ششم تیر 1390ساعت 15:36  توسط کتایون | 
ای بانو

بیا حواسمان را پرت کنیم

مال هرکس دورتر افتاد

عاشق تر است

 

اول خودم

حواسم را بده تا پرت کنم

 

کیکاووس یاکیده

+ نوشته شده در  ششم تیر 1390ساعت 15:31  توسط کتایون | 
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟غافلگیر شدیم.چتر نداشتیم.خندیدیم.دویدیم و به شالاژ شلوژ های گل آلود عشق ورزیدیم.

دومین روز بارانی چطور؟ژیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا" خیس بود.

و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا" خیس شد.

و چند روز ژیش را چطور؟به خاطر داری؟ با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم ...

فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو ...

+ نوشته شده در  ششم تیر 1390ساعت 15:29  توسط کتایون | 
کشتی های عاشق
سوت می کشند

مردانِ عاشق
آه.

طعمشان یکی است!

 

"کیکاووس یاکیده"

+ نوشته شده در  سوم خرداد 1390ساعت 10:47  توسط کتایون | 
من پالتو به تن

فانوس به دست

در ظهر تابستان

میان این همه راه

راه تو را گم کرده ام.

 

(کیکاووس یاکیده)

+ نوشته شده در  سوم خرداد 1390ساعت 10:45  توسط کتایون | 

 

خورشید را بگو
دیرتر خراب شود روی سرمان
بگو مجبور نیست
هر صبح گل دهد بر گلدان افق
که ما
عسل لب های کسی را کم داریم برای صبحانه

+ نوشته شده در  چهارم اسفند 1389ساعت 10:22  توسط کتایون | 
 

برای کسی که زیباترین لحظات زندگی ام را در کنار او میگذرانم.

متشکرم از این که اجازه داد تا سه سال پر از آرامش و پیشرفت را در کنارش تجربه کنم.

متشکرم که در همه موارد در کنارم ایستاد تا طعم تنهایی را مزه مزه نکنم .

متشکرم که با تلنگرهای عاقلانه اش باعث جلو رانده شدن قایق زندگی ام شد.

برای همیشه از تو ممنونم حتی اگر نتوانم احساسم را در رفتارم یا نگاهم به تو نشان بدهم.

 

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 9:21  توسط کتایون | 

چهار تا تکه چوب
نمی گذارد دوست داشته باشیم هم را
چهار چوب ها را آتش بزن
تا گرم شود دلم
فندک برای همین کارهاست!

+ نوشته شده در  بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 9:13  توسط کتایون | 
 

آن شب که روزنامه ها را به پنجره می کشیدم
نمی دانستم پشت پنجره ها
هیچ خبری نیست
نمی دانستم خبرهای خوب
توی مشت تو جا ماندند

 

مهدیه لطیفی

+ نوشته شده در  هفدهم بهمن 1389ساعت 9:52  توسط کتایون | 

وقتی کتری سوت می زند،

به چای فکر می کنم،

و وقتی به چای فکر می کنم،

به نوشیدنش با تو فکر می کنم.

 

برگرفته از وبلاگ یکی از دوستان

+ نوشته شده در  دهم بهمن 1389ساعت 8:35  توسط کتایون | 

بي آن كه ديده بيند ،

 در باغ

 احساس مي توان كرد

 در طرح پيچ پيچ مخالف

سراي باد يأس موقرانة برگي كه

بي شتاب

 برخاك مي نشيند.

 بر شيشه هاي پنجره آشوب شبنم است

ره بر نگاه نیست

تا با درون درآیی و در خویش بنگری

 

شاملو

+ نوشته شده در  ششم بهمن 1389ساعت 9:34  توسط کتایون | 
 

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم!

 

احمد شاملو

+ نوشته شده در  دوم بهمن 1389ساعت 13:41  توسط کتایون | 
جز به جاذبه ی چشمهات


ــ این بیشه ی باران خورده ــ


دلم


ــ آن سیب سرخ ــ


نمی افتاد


زیر پات !

 

 

رویا وکیلی

+ نوشته شده در  سی ام دی 1389ساعت 12:39  توسط کتایون | 
 

چشم‌هایم بسته است

دست گذاشته‌ام روی‌شان
سال‌هاست که دارم می‌شمارم
و تو
هنوز
به دورترین دورترها هم
برای پنهان شدن

قانع نشده‌ای.


از وبلاگ خونه ی نیلوفر

+ نوشته شده در  بیست و نهم دی 1389ساعت 15:27  توسط کتایون | 

بابا آب داد بابا نان داد بابا فقط آب داد و نان داد، مامان عشق داد.

بابا گول شيطان را خورد و شناسنامه اش چند بار پر شد. پر شد، خالی شد.

خالی نشد.خط خورد. زن ها خط خوردند، مادر ها خط خوردند.

دخترها زن شدند، زن ها مادر شدند و خط خوردند.

و بابا چون حق دارد، آب می دهد. نان می دهد.

مامان، زوجه

مامان، ضعيفه

مامان، عفيفه

مامان غذا پخت، بابا غذا خورد. مامان لباس را اتو کرد، بابا لباس را پوشيد و

رفت بيرون ...مامان ظرف شست، بابا روزنامه خواند.

بابا روزنامه خواند و اخبار دنيا را فهميد ولی نفهميد مامان غم دارد.

بابا اخم کرد. بابا فحش داد.آخر بابا ناموس دارد .پشت سر ناموسش حرف بود.

مامان، کار

مامان، پيکار

مامان، تکرار. مامان، بيدار. مامان، دار، سنگ مامان،شهلا.مامان، دلارام.

مامان،افسانه،ليلا

بابا نان می دهد و فوتبال خيلی دوست دارد.

بابا رونالدو را از مامان بيشتر دوست دارد.

بابا می خوابد، مامان می خوابد. مامان می زايد. مامان با درد می زايد. مامان

شير می دهد، بزرگ می کند، حقير می شود، پير می شود.

بابا زن گرفت. صيغه بابا برای مامان طلا گرفت. مامان بغض کرد.

مامان رفت. صيغه يعنی رفتم، رفتی، رفت ... مامان برگشت.

کسی با بابا کار ندارد. بابا حق دارد. حتی اگر شب ها هم نيايد ولی مامان بايد

با آبرو باشد.

من ساکت باشم. زن ساکت باشد و مرد آب بدهد، نان بدهد

بابا "پرسپوليس" را دوست دارد.

بابا "آنجلينا جولی" را دوست دارد.

مامان، کار

مامان، پيکار

مامان، سرشار از پيکار

مامان، زندان، بيمار، تب دار

بابا خانه دارد، ماشين دارد، ارث دارد، غرور دارد ، زور دارد.

مامان روسری دارد ولی ديگر هيچ چيز ندارد. مامان فقط حق مهريه دارد، حق نفقه

دارد، حق آزادی دارد. پس بايد ساکت بماند حتی اگر مهريه ،نفقه و آزادی ندارد.

بابا کله پاچه را از زن های زير پل هم بيشتر دوست دارد.

مامان خدا را دوست دارد ولی نمی دانم آيا خدا هم او را دوست دارد ؟ پس چرا

مامان تب دارد؟! بابا نمی بيند.

نمی بيند که مامان غم دارد، درد دارد.

باباهای اينجا هيچ وقت نمی بينند.

بابا فقط آب می دهد، نان می دهد و می رود و ما هر روز،

بايدخدا را شکر کنيم...روزی هزار بار

مساله حقوق زنان فقط مربوط به زنان نيست، مربوط به تمام زندگي ماست.

+ نوشته شده در  بیست و یکم دی 1389ساعت 14:50  توسط کتایون | 
 

کفشی خریده ام

نه برای رفتن

برایت می فرستم

             که برگردی

سینا به منش

+ نوشته شده در  بیست و یکم دی 1389ساعت 11:25  توسط کتایون | 
 

پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود،
به ماهی می گفت :
سقف قفست شکسته، چرا پرواز نمی کنی !!!

پرویز شاپور

+ نوشته شده در  بیست و یکم دی 1389ساعت 11:21  توسط کتایون | 

دوست تقدیر گریز ناپذیر ما نیست. برادر خواهر پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد.دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن  به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود

با دوستانمان می توانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم و سکوت کنبم

با دوستانمان می توانیم درددل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند. از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم. و اگر مدتی بعد تر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم. با دوستانمان می توانیم بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی  دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم :امشب نیا حوصله ندارم. با دوستانمان می توانیم بخندیم  می توانیم گریه کنیم  می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم  می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم می توانیم شادی کنیم می توانیم غمگین شویم می توانیم دعوا کنیم.

می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است.و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عذا بدانیم. با دوستانمان می توانیم قدم بزنیم   می توانیم نصفه شب زنگ بزنیم  و بگوییم : پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم :حرف نزن فقط بیا.  ووقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم

با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم  کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم

  سروش صحت

+ نوشته شده در  بیستم دی 1389ساعت 13:27  توسط کتایون | 
 

بی غرض نامه می نویسم برای شمعدانی های ذهن تو ... برای تسنیم های آشکار مهتاب ... و رقص خوشه های نرگس نگاهت ... در منظومه های جاری قلب من پرنده ایست عاشق پرواز ... هزار آرزوی خفته برای فریاد کردن در هوای تو ... مثل طعم بوسه های ساکت ... وحشت این همه نبودن های تو می ترساند قاصدک های دلم را ... آدمها بی غرض عاشق می شوند ... و ویران و ترانه می خواند... مثل پروانه ای در مشت چه آسون میشه ما رو کشت ...

 

+ نوشته شده در  دوم خرداد 1388ساعت 15:33  توسط کتایون | 
 

بی سبب نیست که شاعر نمی شوم ... تو که نباشی ... یعنی خداحافظ روزگار کوچک زندگی ... بعد از تو ... در شهر ما قحطی باران شده است ... در هر چه بودن بی توست بیهودگی می بارد ... چه کسی جز تن خسته آرزوهای من سزاوار این تنهاییست؟ و امروز از انبوه زیارت چشمهای تو ... فقط حسرت می شناسم ... تو که نباشی ... یعنی خداحافظ زندگی ...

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 8:28  توسط کتایون | 
 

کف بین نیستم... اما می توانم ... خط های دست هایت را رنگی کنم... تا هر وقت به آسمان نگاه کنی ... رنگین کمان شوی.

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 8:39  توسط کتایون | 
 

چیزی گم کرده ام ...! پشت این ثانیه های نمور ... مدهوش آسمانی ترین بوسه ی سپیدار ... شاعر طبع لطیف باران ... چیزی گم کرده ام ...! پس تکرار حیرت سبز درختان انگور ... پیچیده در گیسوان نرگسی های معطر لبخند ... حوالی عطر خاک و آب و بوی سوخته ی خاطره ... می چکد امروز نام تو از بال کبوتر .. بیشتر از هر صفتی مبهوت تماشای چشمان آشکار توام... چیزی گم کرده ام شبیه خاطره ... منظور سرخ غروب... تیغ کند فاصله ها... ارزن های پاشیده برای گنجشکهای چنار... دلم می تپد برای حاشیه ی رنگ های ارغوانی پلک تو... چیزی گم کرده ام شبیه تو... تو که سرشاری از شکوفه های طلوع...

 

+ نوشته شده در  هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:25  توسط کتایون | 
 

این بار که به دیدنم آمدی ، ای مهربان ، یک سنجاق هم بیاور ! میخواهم پیراهنم را به پیراهنت قفل کنم ...

 

+ نوشته شده در  سی ام فروردین 1388ساعت 14:47  توسط کتایون |